ما سه نفر بوديم
صبح ظهر و عصر كه به عصر مي رفتيم
عصر ساعتي پيش مرده
و خسته بود
موهاي اش را من بافتم روي نيمكت ساعت پنج
سيگارهاي فراواني آتش زديم
تا به دريا رسيديم
عصر را ملاحان لخت بي زمان با خود بردند
هيچ كس نفهميد كه من عصر
با موهاي بافته مرده بودم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 18:22 توسط محمد شعبانی
|