روزی روزگاری عاشقی بود
گندم بر ماه می کاشت
ابرها را جا به جا می گفت ببار!
و اسب ها را به صحرا عشق باریده بودی
اسب ها را هی می کرد
حتا خورشید را غروب می داد می گفت بخواب!
و از هر انگشتش هزار گهواره را لالایی می خواند
اسب و گهواره و گندم و ماه همه را می بافت
تمام اسب
تمام گهواره
و تمام گندم و ماه بر سینه ام
همه را می بافت و می بافت و می بافت
بافت و بافت و بافت روزی روزگاری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 19:53 توسط محمد شعبانی
|