روزی روزگاری عاشقی بود             

گندم بر ماه می کاشت

ابرها را جا به جا              می گفت ببار!

و اسب ها را                   به صحرا عشق باریده بودی

اسب ها را هی می کرد

حتا خورشید را غروب می داد             می گفت بخواب!

و از هر انگشتش هزار گهواره را لالایی می خواند


اسب و گهواره و گندم و ماه                همه را می بافت

تمام اسب

تمام گهواره

و تمام گندم و ماه             بر سینه ام


همه را می بافت و می بافت و می بافت

بافت و بافت و بافت             روزی روزگاری

باد

صبح را با گنجشک های خنک اش بپاشد توی صورتت

و تو هی کوب کوب رکاب بزنی

به فردایی که همین امروز است

و باد ترا تحریک کند

از یقه و آستین های پیراهنت تنت را لمس کند

و از آن باد بان هایی بسازد

که بر امواج خودش ترا تا دریا های دور سرگردان کند

باز به فردایی برسی که همین امروز است

با گنجشک های توی سرت