X
تبلیغات
بازی باد
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 9:23 توسط محمد شعبانی |

 

مثل سگی که شب

                       به

                          دریا

                               برسد

تنها هستم.

 

 

 

پس نوشت: نه اینکه به اینجا یا آن جای سگی بر بخورد

اما این آخرین چیزی بود که نوشتم. 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 2:5 توسط محمد شعبانی |

روزی روزگاری عاشقی بود             

گندم بر ماه می کاشت

ابرها را جا به جا              می گفت ببار!

و اسب ها را                   به صحرا عشق باریده بودی

اسب ها را هی می کرد

حتا خورشید را غروب می داد             می گفت بخواب!

و از هر انگشتش هزار گهواره را لالایی می خواند


اسب و گهواره و گندم و ماه                همه را می بافت

تمام اسب

تمام گهواره

و تمام گندم و ماه             بر سینه ام


همه را می بافت و می بافت و می بافت

بافت و بافت و بافت             روزی روزگاری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 19:53 توسط محمد شعبانی |

باد

صبح را با گنجشک های خنک اش بپاشد توی صورتت

و تو هی کوب کوب رکاب بزنی

به فردایی که همین امروز است

و باد ترا تحریک کند

از یقه و آستین های پیراهنت تنت را لمس کند

و از آن باد بان هایی بسازد

که بر امواج خودش ترا تا دریا های دور سرگردان کند

باز به فردایی برسی که همین امروز است

با گنجشک های توی سرت

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 17:38 توسط محمد شعبانی |

مریم های فراوانی درون من دویده اند

مریم زشت و مریم زیبا

مریم جن ده و مریم معصوم

اکنون اما مریم اندوه درون من خوابیده

اشخاص: مرد جوان

مکان :اتاقی بسیار کوچک،رنگ و رو رفته،بدون پنجره، با لوازم زندگی بسیار ساده، چند جلد کتاب و مجله ی پخش و پلا، و دیوار اتاق پر از عکس و اسلاید درختان تک و پرت در بیابان،سنگ ها،خیابان های خلوت شبانه، عکس ها سیاه و سفید اند،لحاف و تشک کهنه در گوشه ی اتاق افتاده..

صحنه یک:

صدی باد و باران از بیرون شنیده می شود،چند دقیقه بعد مرد وارد می شود ، دروبین عکاسی به گردن انداخته،او خیس و آبکشیده است، هم زمان که کارهای اش را انجام می دهد صدای بلند فکرش را می شنویم:

چقده سرده،این لامپ که باز روشن مونده،چه روز سگی بود،(کفش هایش را گوشه ی اتاق پرت می کند) هیچی کار نکردم. خیلی گشنم شده،تقصیر توئه حمید پدر سگ، چه وقت رفتنت بود. گردنم درد گرفت،(دوربن را در می آورد و گوشه ای می اندازد) دوربین نحس نکبتی،یه تومن هم در نیاوردی، تو این باران،(لباس عوض می کند) آخ حمید پدر سگ کاش بودی. حالا چی کوفت کنم(پیک نیک را می آورد وسط اتاق)خدا کنه گاز داشته باشه، لعنتی روشن شو( انگشتانش را می سوزاند) سوختم پدر سگ.برم سراغ تخم مرغا( از میان پوسته های دور ریخته تخم مرغ یه دانه سالم پیدا می کند)حمید لعنتی فقط همین یه دونه،بر نگردی حمید،(روغن ندارد،ته شیشه روغ کمی آب می ریزد) تاب تاب ماهی تابه(ماهی تابه را از روی لحاف بر می دارد)آخه کدوم حروم زاده ای تو این بارون می آدش تو پارک... من احمقم،(تکه ای نان از تو روزنامه های مچاله پیدا میکند)زهر مار حمید اینا که کپک داره..(می خورد)گور بابای تو و این شهر گه.. همش بارون..(بعد کتری را بر میدارد . بیرون می رود.. و آب روی گاز می گذارد..)قند م که نیست .. مرتیکه ی بی شرف..(چای را بدون قند سر می کشد)عذابت می دم به خاطر این کارت..دیگه دکتر هم نمی رم..گور پدر هرچی دکتره.. به من گفتی دیوونه..پولا رو از کلینیک پس می گیرم.. فقط تو با من خوب بودی مریم.. مریم ...حالا که این طوری شد هر گهی می خوای بخور حمید.. من بازم با مریم حرف می زنم..مریم یه گوشی برا فردا پیدا می کنم باهات می حرفم.. چرا گوشی رو بردی بی شرف..حمید.. آخ مریم الان داری چی می کنی.. از طرز سیگار کشیدنم خوشت می اومد( سیگارش را روشن میکند.. )باورکن دیگه دکتر نمی رم..(روی لحاف دارز می شود.. به دود سیگار زل می زند.. خواب می رود.. )

صحنه دو:( لامپ را پیش از صحبت با مریم خاموش می کند)

شب و همان مکان ،یک گوشی تلفن کنار دست مرد.. در حین صحبت مدام سیگار می کشد.. شماره می گیرد..

مرد: الو سلام مریم

صدای مریم:سلام خوبی

مرد:من خوبم ،دلم برات تنگ شده بود

مریم:منم دلتنگت بودم ،کجا بودی این چند وقته؟

مرد:هیچی .. همین جا بودم..می دونی اون دوستم بود..  حمید،یادته که؟

مریم:آره ،یادمه

مرد:اون اینجا بود نمی ذاشت تماس بگیرم

مریم:حالا کجاست؟

مرد:رفته خونه شون.. تعطیلات میان ترمش بود

مریم:من که قبلا بهت گفتم اون به تو حسودی می کنه

مرد:آره خودمم متوجه شدم..دیگه ازش متنفرم

مریم:حتمن بازم مجبورت می کرد بری دکتر

مرد:بله ولی من امروز پولم رو از کلینیکه پس گرفتم..تا حالا ۴جلسه نرفته بودم

مریم: خیلی خوبه داری سر عقل میای

مرد:حالا خیلی خیلی عاقلم

مریم:باور کن من بیشتر دلتنگ تو بودم

مرد: می دنم .. فقط توئی که دوسم داری.. بهت اعتماد می کنم

مریم:نه.. اشتباه می کنی.. من دوست ندارم

مرد:شوخی کنی ..داری شوخی می کنی

مریم:نه.. شوخی نیست..من دوست ندارم..ولی ولی ولی

مرد: ولی چی؟

مریم:عاشقتم

مرد: اوه.. این دیگه جدید بود

مریم:مریم جدید ترش هم هست

مرد: یه سوال

مریم: من گوشم

مرد:می دونی چرا می خوام زن بگیرم

مریم: نچ،اصلا

مرد:یعنی اصلن نمی دونی چرا می خوام فقط با تو ازدواج کنم

مریم:گفتم که نچ نچ

مرد: برا اینکه جورابامو از پام در بیاری

(می خندد)

مریم:خب تو بگو من چرا می خوام با تو ازدواج کنم

مرد:منم نمی دونم

مریم:برا اینکه می خوام سایه یه نره خر رو سرم باشه

(می خندد)

مرد:خب اشکالی نداره.. اینجوری به بچه ات میگن کره ی مریم

مریم: اشکالی نداره بذار بگن... داره صبح میشه.. نمی خوای بخوابی.. فردا باید برم سر کارم

مرد: چشم، ولی فردا شب بازم می زنگم

مریم :هر وقت خواستی زنگ بزن

مرد: ولی یه چیزی

مریم: چی؟

مرد: می بوسمت و بای

مریم:منم.. تا فردا

صحنه سه:

همان اتاق و همچنان شب و باران

مرد کتک خورده،لنز دوربین شکسته و له وارد می شود.کنار گوشی تلفن می نشیند.. سکوت..گریه می کند..طولانی..-

از تو هم بدم میاد..توام مثه همه ایی..دروغ میگی مریم.. مسخره ام کردی..گور پدرت مریم(جیغ و گریه..موهایش را دو دستی می کشد)

ای خدا تو هم بدی .. از همه تون بی زارم.. چرا آدرس الکی دادی مریم..گ

(گوشی را بر می دارد. بدون اینکه شماره بگیرد)

مرد: الو.. الو.. مریم(لامپ را خاموش می کند)

صدای مریم:الو.. سلام چی شد؟

مرد:ازت بی زارم

مریم:چرا مگه چی شده؟ من که دوست دارم

مرد:تو هم دروغ گفتی.. چرا آدرس الکی به من دادی

مریم:نه اون آدرس درسته.. من به تو دروغ نگفتم

مرد:(عصبی) خفه شو مریم..من تمام شهرو گشتم..رفتم شهرداری.. اداره پست.. تموم خیابونا رو.. گفتن اصلن همچین آدرسی وجود نداره

مریم:باورکن همه به تو دروغ میگن..هستش..ببین پس من از کجا با تو حرف می زنم..

مرد: بخاطر آدرس عوضی دادنت کتک خوردم..هر کس گفت این آدرس تو این شهر نیست ،گفتم گورباباتون اینجا هستش.. زدنم.. عمدا خواستم کتک بخورم.. شاید تو باور کنی که چقده دوست دارم.. تا دیگه به من عوضی آدرس ندی

مریم:ولی اون آدرس درسته

مرد:(با صدای بلند) اگه درسته آخه لامذهب پس چرا یه هفته اس هر چی می گردم پیدات نمی کنم.. نیستی.. باور نمیکنی.. تو هم فکر می کنی دیونه ام که سر کارم گذاشتی..دیوونه ام.. تو هم وجود نداری..دیوونه ام.. نشونت می دم.. دیوو نه ام..انگشتامو قطع می کنم..( گوشی را می اندازد.. لامپ را روشن می کند.. سراسیمه دنبال چاقو می گردد.. پیدا می کند.. کنار گوشی می نشیند.. چاقو کند است.. زجر کش انگشتان دست چپ اش را نصف و نیمه می برد..گوشی را بر می دارد)

مرد: حالا می بینی مریم.. باور می کنی مریم.. دیدی با من چی کار کردی.. راضی شدی( کمی جابه جا می شود، اینبار مریم شده و با صدای مریم)

صدای مریم:خواهش می کنم.. این کارو نکن( گریه می کند)به پات می افتم

باور کن من هستم.. تو دیوونه نیستی

(باز کمی جابه جا می شود.. این بار با صدای خودش)

مرد: نه دیگه.. خیلی دیر شده..تو ام فکر می کنی من روونی ام..(صورتش را محکم به زمین می کوبد... از حال می رود)

تمام

۱۳۸۵

به ۳ و کوه دارد و آن بره شروع شد ش کست شاخ اش

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 19:31 توسط محمد شعبانی |

 

اول 

گفته باشم       آمبولانس این متن مرده ی برادرم حامد را می آورد

من اما

زنده ی برادرم را می گردم به دنبال

با هزار خورشید سوزان در سینه ام      گوشه ی پایین متن         سیگار    آتش       می گیرم

آمبولانسی که می می می        آید   سنگین می آید بر سینه ام

خاک در هوای اسفند سنگین است

سرم به دیوار می کوبد خودش را     و دستانم خاک بر آسمان

هوای اسفند اما پر از گل های ریز  پر از گلایول و آفتابگردان

گلایول های سرخ    سفید  و گلایول های سیاه

آفتابگردان ها را برادرم کاشته بود

اما اما آنچه می روید          گلایول های سیاه بر تمام این متن

اسفند زیباست           تو هستی      اما مرده ای

نمی توانی بخندی بلند و بنوشی مست و باد در موهای بلندت

همچنان که می آید آمبولانس       سنگین و تلخ

این زن حیران          مادر است      نمی تواند گریه کند

گور ترا کنده اند        و خاکی که باید بر تو بریزند

همه چیزی آماده است

این زن خوابیده در گور تو       مادر است

نمی تواند گریه کند

می می می می می

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 10:21 توسط محمد شعبانی |

ما سه نفر بوديم

صبح  ظهر و عصر            كه به عصر مي رفتيم

عصر ساعتي پيش مرده

و خسته بود

موهاي اش را من بافتم      روي نيمكت ساعت پنج

سيگارهاي فراواني آتش زديم

تا به دريا رسيديم

عصر را ملاحان لخت بي زمان         با خود بردند

هيچ كس نفهميد كه من عصر

با موهاي بافته مرده بودم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 18:22 توسط محمد شعبانی |

 

و او كه بافت بافت و بافت

اسپان و دشت ريحان را

و گندم زار زرد را

بر سينه ام 

و او كه مي بافد

 

 

پس نوشت: عزيزم گور پدر همه چيز

تو كجايي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 17:52 توسط محمد شعبانی |

این ماه

با نور سبزش

تاب

                تاب

تاب

تابستان را

ترا می سازد

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:36 توسط محمد شعبانی |

خسته ام


مچ دستانم را مي زنم


تا ابد از دسترس خارج ام

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:29 توسط محمد شعبانی |

مطالب قدیمی‌تر